X
تبلیغات
رایتل
بیانگر اصول و افعال اخلاقی دین{ باورشناسی و تصوف} واکنش و توضیح مسایل سیاسی، اقتصادی، زبانی، ادبی، فرهنگی، تاریخی.....
پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 11:15 ب.ظ

ستاره یی که افول کرد

 

حضرت خیر محمد نقشبندی غزنوی مشهور به ملا ملنگ قدس سره

باشدخیالِ خالت درخلوتِ شبانم

کزشوقِ حسنِ خوبت من مایلِ بُتانم

کس نیست درجوارم همسایه جزکِه حُسنت

من عاشقِ حُسنم ای ماهِ نوجوانم

                ( ملاملنگ قدس سره)

امام العارفین،قدوة الواصلین،حضرت مولانا خیرمحمد نقشبندی غزنوی مشهوربه ملاملنگ،ازاحفادحسن میمندی وزیرمعظم دربار سلطان بُتشکنِ غزنی،درسال1296ه ق درشهر اولیاءپرورغزنی، پابه عرصه ی حیات گذاشت،دردوران جنگ شاه امان الله باامیرحبیب الله خادم دین رسولالله مشهوربه بچه ی سقاء اوده ساله بود،تاشانزده ساله گی نزدپدربزرگوارش درس های دینی خواند،اندک رُشدی  که دردرسها نمود،نزدملافقیراحمد(ازمشایخ قادریه) درسهایش راادامه داد،پس ازان، مدت چندی نزد حاجی ملاعزیزالله به آموزش علوم دینی پرداخت ودرهمین سال ها دردوکان کفشدوزی بکارمشغول شد، قلمزنِ ازل، درهمین خرابه دست او رابه گنجی رساندکه نامش درجریده ی زنده گان عالم ثبت گردید،او به حضرت مصفای باصفای غزنوی (خلیفه ملاعبدالمجید) بیعت نمود،ازماسوا،رمیدو وابسته گی دنیا مانند سایرین براواثرنیفگند،پس از ارتحال حضرت مصفای با صفای غزنوی ،جناب خلیفه صاحب  ملاملنگ قدس سره به خلیفه ی بجاه مانده اش ملا شیر محمد(رح) بیعت نمود،زیرنظر این مردبلندآوازه ی تصوفِ روزگار ،اوفانی شد،سومین خلیفه یی که  حضرت ملاملنگ (رح) را دررسیدن به علم کل رهنمون شدحضرت شیخ خلیفه عبدالسلام (رح)  بود که به بیان خود مرحوم درین دوره تکمیل ومکمل به سر خداوندی شد،درسال1325 ه.ق به خدمت سربازی شتافت،با بدست آوردنِ سندفراغت ازخدمتِ ارتش دوباره در دوکان کفش دوزی وکهنه دوزی ،آغازبکار کرد،بنابرکسادِ بازارکار این شغل وناکفافی عایدآن،دراداره ی شهرداری غزنی شغل خاکروبی راه ها ی درونشهری (تنظیفات شهرداری)راپیش گرفت،به حکم تقدیر نامساعدوفرانرسیدن میعادِآرامش، مدت چندی درمدیریت تعلیم وتربیه کارملازمی را اختیارکرد،درپایان به امر خلیفه اش حضرت شیخ عبدالسلام قدس سره  مصروفیت های  روز مره راکنارگذاشت وبه ارشادطالبان  راه حق پرداخت،پس ازپایان دانشگاه، باری بخت بمن یاری کرد،ازطریق یکی ازآثارگرانمایه اش باشخصیت عارف بزرگ عصرآشناشدم،باوجودسرگردانی هااورا، بسیاربه سهولت درخانقای نقشبندیه درشهرنوِغزنی یافتم،نمازشام بودبه کمک یکی ازمریدانش درنمازبااوهمصف شدم،درختم نماز،مردکهن سالی که همه مریدان دستانش رامیبوسیدند،من نیز ازعرف اطاعت نمودم،امااوبافراست دانست که این عمل خلاف طبیعت وروان منست،ازینرو اودستش راازبوسیدن من کنارکشید،لحظاتی پس ازاحوالپرسی ومعرفی شدن،بااخلاصی که من باخدادوستانِ بزرگ  داشتم موردتوجه ی او قرارگرفتم،حینیکه او بمن توجه (توجه در صوفیه باتوجه به معنی قاموسی فرق دارد)نمودتاآنکه اوبخودآمدمن ازخجالت می لرزیدم،وازعرقِ شرم تمام بدنم خیس شده بود،حِس ناشناسی بمن می گفت آنچه درطول سالهایِ عمر،سِرِّی انبارکرده ام اوبه نحوی آنهاراعریان میبیند،انتظارداشتم که نفرت رادرسیمایش بخوانم،تاآنوقت می پنداشتم که جهانبینی عارف نیز،چیزی مشابه به  یک انسان قشری است،شایدبزه کاران رانفرین کند،ولی اوباتبسُّم ،عطوفت ومهربانی ویژه یی مرامخاطب قرارداد که ازکجا هستم؟بنابروضع همان دوره وافرادی که درخانقا حضورداشتند،موقف  منطقه یی وقومی من ایجاب می کردکه باتقیه جواب ارایه نمایم،بالبخندی خاصی سخنم راپذیرفت وگفت تمام اقارب ونزدیکان تو، مریدان من اند،سخنان محبت آمیزوبی کینه ی اوسبب شد که من ازحالت خودفرورفته گی بدر شوم،عارف  برخلاف سایرین میداندکه بنده بندِنظام نفس است ونفس منبع زشتی وشرارت ،درقرنی که دجالهایی زیادی مارافراگرفته،مشکل خواهدبودکه ازلغزشهادرامان گردیم،عارف وظیفه ی خود می شماردکه به گمراه کمک رساندتاهدایت پذیر شودنه سرزنش بیجاه،توهین وتحقیر،مانند ملا ها (یک دلیل نفوذکمونیزم درافغانستان ناتوانی وسختگیری ملایی بود) خلیفه صاحب ملاملنگ را مردی یافتم منقادبه امر ذات بیچون، آرام،متین،خوش برخورد،ذاکرومتفکر،دربالای میز کوچکش یاکتابی برای مطالعه داشت ویادفتری برای نبشتن،یکی ازعلاقه مندانش ازوپرسیده بودکه چرامانندسایرین نمی گویدونمی خندد؟جواب داده بودکه درمحضرخداصحبت بادیگران شرم است،تازمانی که بطورکامل زیربار عبادت خسته نمی شدباکسی بی ضرورت سخن نمی گفت،اونمونه ی راستین عارفانی بودکه ادبیات تصوفی  ماازآنها به ماخبرداده،نه تنهااومرشدبود بلکه شاعرونویسنده ی بزرگی بود که ما همسنگ اودرقرن اسلامی معاصرسراغ نداریم،باردوم که من شرف صحبت اوراکمایی کردم پایان سال 77خورشیدی بود،ودیوان نورالوحدت او که 4116بیت دارددرماه حمل 1362زینت چاب یافته درمقدمه ی آن که به قلم یکی ازمریدانش بنام انجنیرحضرت میرنبشته شده ازآثارآتی نام برده شده:

1سِرِّانسان (نظم)

2دیوان شمس الوحدت اشعارعرفانی دارای 3718بیت

3مخمسات که دارای 126مخمس،یک مسدس وسه ترجیع بند وترکیب است

4نسخه ی نقطه ی رازدل دروصف انسان کامل دراسرارورموزات تصوف بطریق مثنوی به امر خلیفه ی خود(صوفی عبدالسلام) سروده

5 دیوان نورالوحدت 4116بیت

6مثنوی جلوه ی عشق است (شعر)

7مثنوی شرح الهامات شیخ عبدالقادر جیلانی (رح) (من که دیدم این کتاب  اشعارعربی نیز دارد)

8مکتوبات دررموزات عرفان به پیروانش

9پرتونورعشق درمدحیات،قصایدومرثیه ها(نظم)

10نغمه ی عشاق درنوای عشق بلکه نغمه ی عشق درنوای عشاق(نظم)

11خیرالکرامات فی کشف المقامات(نظم)

12مثنوی نوای عشق دررموزات وحکایات

13رساله ی لطائف الاذکارفی کوائف الاسرار

14رساله ی روضة المحبین فی بیعت الکاملین

15رساله ی ریاض المحبین فی جنات العاشقین

16رساله ی فضلنامه ی حق درتصوف

امامدتی که بنده دَور،و پیش خانقای نقشبندیه درشهر غزنی بسربردم درخانقای خلیفه صاحب  کتابهای زیادی توجه ی مراجلب نمود،درهمان زمان ازیکی پرسیدم که حضرت خلیفه صاحب چندجلداثر نبشته اند؟  اوبمن گفت که زیاده ازسی اثرتاحال اونبشته وچاپ شده بعضی آنها را نیز خواندم که یک جلدآن بیادم مانده است،  نردبان کامل عشق نام داشت که درآن عالیترین تصویر ازمراحل ومنازل سلوک به نظم ،اما به اعدادرمزبیان شده بود (دراصل نیز،این مراحل به اهل این راه به رمز است)   جناب خلیفه صاحب مدت 18 سال کتب وآثارش را به فحوای حدیث(الشهرت آفته وراحت فی الخمول) مخفی داشت تا آنکه غلبه ی سکربر او تاثیرکرد،رازش درمیان انجمن عشاق افشاه شد ،بنابر التماس یاران طریقت وسلوک،پس ازآن گوهرهای سخن دراختیارهمه قرار گرفت،آثاراومانند سایر بزرگان صوفیه،سراسرتمثیل واشاره به مراحل سلوک،رنج راه و وسعت وادی های پیچ درپیچ تصوف وشگفتی های عالم نامرئی است،اشعارچنان بامهارت انشادیافته اندکه خواننده را به درون عاطفه ی شاعر می کشانندهنگامی شعرش را،می خوانی، خودت راصانع سخن می پنداری،آن اوج هایی تخیل که درعمارت شعربه کار رفته، باچنان قوتی خواننده رامجذوب میسازندکه میان شاعرومطالعه کننده فاصله هامحوونابودمی گردد،

نمونه ی کلام بی همتای او:

برسرکون ومکان رخشِ روان تاخته ام

نردِ عشق احدی را به جهان باخته ام

شوخ چشمی مکن ای مُحتسبِ دهر که من

به جمالِ مه ی خودسودوزیان باخته ام

بالِ همت بکشای سوی نشیمن بخرام

که ازین بال یقین ازدوجهان تاخته ام

مرغ قُدسَم که ازین دانه ودام آزادم

گرچه ظاهر به جهان  ظلِ خودانداخته ام

گرتوازخودنروی کی به مکانم برسی!

من ازینِ خویش رویِ عرش مکان ساخته ام

ملک کونین به یک بال زدن افشانم

همچوخاکی که زگردِتن و جان آخته ام

تومپندارکه من ریحم وخاکم ،آب ونار

نورقُدسم، من ازین چار نشان ساخته ام

کی به گفتار میسرشوداین سِر بکسی

هومعکم به یقین است که جان باخته ام

نقشبندی مکن اسرارحقیقت به بیان

مظهروظاهرواظهارعیان ساخته ام

 دوسال بیشترمی گذردکه اوچهره بر بالین خاک نهاده،وباقدسیان بارگاه ملکوت همسخن وهم نوا گشته،یادش گرامی بادوروحش پرنور،خداونداورادر رحمتش داردومغفرت نماید،آمین